۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

My New Haircut



خالي شدم، خالي خالي!!

به اينکه همه چيزمو تو يه روز از دست بدم و و زندگيم مثه کلم صاف، صاف بشه عادت کردم!

آدم نميدونه حال بکنه يا نکنه.

.....




۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

رودافشان



تو پيچ و تاب تاريکي ميرم جلو،

از رو اين سنگ ميپرم رو اون سنگ، سنگايي که نه ميتونم يه نظر سير نگاشون کنم و نه هيچ وقت يادم ميادشون. دارم فکر ميکنم که چقدر لذت بخشه که بدون اينکه به چيزاي اطراف نگاه کنم دارم ازشون لذت ميبرم، حتي نميتونم سعي بکنم که نگاشون کنم؛ تنها فرقش با کوه رفتن عادي اينه که تاريکه ولي بسيار لذت بخش تره؛ اصلاً نميشه ناز...... اَيييي، بهادر ميشه لگد نزني؟ دارم ميرم ديگه؛ بابا به خدا تاريکه من خودمم از تو تشخيص نميدم؛ چه انتظاري داري؟

دوستان از همتون ممنون؛ بسيار لذت برديم، بسيار خوش گذراني شديد؛ بسيار انگور خورديد!!

يکي از بهترين عکسامونو گذاشتم براي يادگاري.

پي نوشت: دقت کنيد که در رفتار بهادر بر عليه من غلو شده.!!

خودم بسيار از ترکيب "يه نظر سير" که در اولاي پست اومده لذت بردم، شما رو هم شريک ميکنم!

در ضمن از آرمين بسي متشکرم که شادی عظیمی به گروه تزریق کرد و از اینکه مواظب همه در حد اعلا بود.


۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

زمین و چرخ.............


زمين و چرخ .......

وارد سالن که ميشي، ميبيني سه نفر با لباساي سفيد تو تاريک روشن صحنه نشستن رو زمين؛

با شروع شدن نمايش شروع به حرکت آرام و بسيار دلنشين و بدون خطايي ميکنند که آدم رو به شدت آروم ميکنه، مرز بين حرکت بدنشون و حرکت عروسکا رو نميتوني پيدا کني؛ همراه با عرو سک ميرقصند، راه ميروند، سجده ميکنند، پرواز ميکنند و چنگ ميزنند..... لباس سفيد و صحنه سياه ..... موضوع: داستانهاي مثنوي.


يک جزيره‌اي سبز هست اندر جهان / اندرو گاويست تنها خوش‌دهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب / تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه که فردا چه خورم / گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآيد صبح گردد سبز دشت / تا ميان رسته قصيل سبز و کشت
اندر افتد گاو با جوع البقر / تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لمتر شود / آن تنش از پيه و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع / تا شود لاغر ز خوف منتجع
که چه خواهم خورد فردا وقت خور / سالها اينست کار آن بقر
هيچ ننديشد که چندين سال من / مي‌خورم زين سبزه‌زار و زين چمن
هيچ روزي کم نيامد روزيم / چيست اين ترس و غم و دلسوزيم
باز چون شب مي‌شود آن گاو زفت / مي‌شود لاغر که آوه رزق رفت
نفس آن گاوست وآن دشت اين جهان / کو همي لاغر شود از خوف نان
که چه خواهم خورد مستقبل عجب / لوت فردا از کجا سازم طلب
سالها خوردي و کم نامد ز خور / ترک مستقبل کن و ماضي نگر
لوت و پوت خورده را هم ياد آر / منگر اندر غابر و کم باش زار

حافظه ام هيچ وقت زياد ياريم نميکنه، ولي جراتم اينقدر هست بگم که بهترين کار هنري (منهاي کارهاي موسيقي) که به عمرم ديدم اينه، و وجد بيش از حدم دليل زدن اين پست رو روشن ميکنه. مونا جان مرسي از بازي زيبات توي اين نمايش... مرسي

پي نوشت: اين نمايش تا 9 آبان در تئاتر شهر سالن کارگاه نمايش اجرا ميشه و از همه مهمتر: خاله من توش بازي ميکنه.

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

first day outcome!!!


اين حاصل اولين روز کاريم در راهنمايي علامه حلي است،

اين که چه جوري اينطوري شد رو بي خيال!!

فقط نظرتون رو به دو قضيه جلب ميکنم:

1- پدرم در اومد تا اين پست رو زدم!!

2- الان يه جايي حدودايه وسطاش داره ميخاره(ميخواره؟؟)